|
سلام برتمام بربکس کامرانوهومن میدونم میدونم که میخوایین خفم کنین ولی باورکنین نمیتونستم اخه درگیرتعیین رشته وکلاسای تقوییتیو بعدم خرابی کامپیوترم دیگه نشدکه بیام سمیه جونم وقتی به هومن نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه ...چندباردیگه نامروخوندم ولی منظورنازنین رواز کارا نفهمیدم...یعنی چی میتونست باشه
خب بازم شرمنده ی اخلاق کامرانوهومنی تونم تو اگه نباشی تو اگه نباشی من هیچکسو پرواز نمیدم
خب عزیزان اینم ازاین راستی من ازاین به بعدهر۱۵ روزیک باراپم تابعد
باسلام به تموم بروبکس فن چطورهستی ؟خوب هستی درسلامتیه کامل به سرمی برید؟البته باوجود امتحانا فکرنمیکنم حالتون خوب باشه ...........بچه ها من روز۲۵ باعکسو داستانوشعرمیام...پس تا اون روز ..........................امتحانای خوبی داشته باشید ************************************************ سلام چطورید ؟وای تروخداببخشید من قراربوددیروزاپ کنم امایهو مهمون اومد.خب امیدوارم سال خوبی داشته باشید خب کنسرت دبی هم برگزارشدوهرکی رفت جایه ماروخالی میکرد فاطمه جان ممنونم امیدوارم توهم صدسالوجشن بگیری خب حالا بریم سراغ داستانننننننننن: نازنین تمام طول راهوگریه کرد,وقتی رسیدیم جلوی اطلاعات بیمارستان کامران که پشتش به مابودرودیدیم...اونم مثل ماازهیچی خبرنداشت جلوی اطاقی که هومن بودوایساده بودیم ومنتظربودیم ...کامران وقتی نازنینو دیدکه داشت مثل ابربهارگریه میکرد,واسه اینکه نازنینوقانع کنه گفت:نازی جون انقدگریه نکن ...حتما واسه اون همه فسنجونیه که خورده...حتمادلش دردگرفته!ولی نازنین ول کن نبود... اززبان کامران:همون جورکه سعی میکردم نازنینواروم کنم ,بدترخودم بیشتردلم شورمیزد.هومن ازاون مهمونی که امدیم بهم ریخت .وقتی هم که به خونه رسیدیم خواست بره یه خورده قدم بزنه....ازمنم خواست که باهاش برم ...میگفت که میخواد یه چیزی روبهم بگه...ولی من خستگی روبهونه کردمونرفتم که ای کاش میرفتم..........چنددقیقه بعددکترش ازاتاق امدبیرون...من:اقای دکترحالش چطوره؟-دکتر:شمابرادرش هستید؟-من:بله!-دکتر :باید باهاتون صحبت کنم...-من:حتما.....ازنازییافاصله گرفتیم که دکترش گفت:ببینیداقای جعفری ...برادرتون الان درشرایط روحیه خطرناکیه....این اتفاق هم به خاطرهمین موضوع بوده.-من:کدوم اتفاق؟-دکتر:اقایی که برادرتونوبه بیمارستان رسوندگفت که برادرتون بعدازاینکه حالش بهم میخوره ازحال میره....!-من:ازحال میره..؟هومن...؟-دکتر:بله....-من:حالاچه کاری ازمن برمیاد؟-دکتر:شمانبایدبزارید که برادرتون دچار هیجان واسترس شدید بشه...الان برای برادرتون استرس وهیجان مثل تیرخلاص میمونه..... .ازدکترتشکرکردم وبرگشتم پیش نسیمینا....نسیم:دکترچی گفت؟-من:گفت استرس براش سمه.... .بعدم گفتم که اول من میرم توبعشمابیاین..... .رفتم توی اتاق...هومن اروم خواب بود .رفتم بالاسرشودستشوگرفتم ,تادسشوگرفتم چشماشوبازکرد....هومن:من کجام؟-من:اینجا بیمارستان قربونت بشم .....-هومن:بیمارستان؟....بیمارستان واسه چی؟!-من:مثل اینکه توخیابون حالت بدشده...یهوازپشت سرصدای نازنین ونسیم امد....نازنین دویید طرف هومنو کنارتخت وایستاد:هومن ......................بعدم دستشو گرفت.هومن که انگاریه چیزی یادش امده بود ...دستشو باخشونت ازدست نازنین دراوردوروشوبرگردوند....نازنین بیچاره که ازکارهومن تعجب کرده بود داشت باتعجب نگاش میکرد البته منونسیمم دست کمی ازنازنین نداشتیم.نازنین:هومن حالت خوبه؟چرااینجوری شدی؟هومن همون جورکه روش به طرف من بودوچشماشوبسته بودگفت:نازنین بروبیرون...-نازنین:ولی....ولی هومن....!هومن ایندفعه بافریاد گفت:خسته ام.........نمیخوام ببینمت.....بروبیروووووووووووووووووووووووووون.هرستامون داشتیم سکته میکردیم...نازنین باگریه ازاتاق رفت بیرونونسیمم دنبالش رفت.یه خورده به هومن نگاه کردم دیدم داره گریه میکنه باعجله ازاطاق امدم بیرونودنبال نسیمینا گشتم.اوناروبیرون بیمارستان پیداکردم...من:نازی جون تروخداگریه نکن....هومن الان حالش خوب نیست ...منظوری نداره... نازنین بهم یخورده نگاه کردوبعدسوارشد.نازیینا که رفتن برگشتم بیمارستان.توی راهرو به پدرام زنگ زدموموضوع روگفتموازش خواستم زودخودشوبرسونه.به اتاق هومن که رسیدم دیدم که چندتاپرستاردوروبرشنو به هومن ماسک اکسیژن وصله......بیرون اطاق نشستمو به اتفاق امروز فکر کردم.مهمونی...حامد....الکس ودراخرهومن...یعنی هومن میخواست چه چیزی روبهم بگه....اصلاهومن چرابایدتوی این وضعییت باشه...؟هومن که خودش سرتاپا هیجان واسترس وجنبوجوشه حالا براش استرس سمه........همه ی این فکرتوی ذهنم بود که یکی دستشو گذاشت روی شونم...برگشتم دیدم که پدرامه..:چی شده کامران؟همه چیزوبراش تعریف کردم.پدرام:الکس!چقداین اسم برام اشناست....کجااین اسموشنیدم؟....حالاولش کن هومن کی خوب میشه؟شونموانداختم بالابلند شدموکناردراتاق هومن وایسادم زیرلب گفتم:داداش خوشکلم تروخداخوب شوبگوچی شده.... فرداصبح بلندشدم.هومن هنوززیراکسیژن بودوخواب.بلندشدموباساعت نگاه کردم.عقربه هاساعت8رونشون میداد.ازاتاق بیرون امدموامدم توی حیاط بیمارستان وبه نسیم زنگ زدم.صداش خواب الودبود:سلام نسیم...مثل اینکه خواب بودی؟-نه تازه بیدارشدم.هومن چطوره؟-هیچی خوابه .نمیدونم خوبه یابده... (نسیم احساس کرد کامران به کمکش نیازداره) –کامران میخوای همیدگروببینیم؟. احساس میکردم خیلی تنهام قبول کردمو برگشتم به بیمارستان.پایین تخت هومن نشستمو نگاش کرد.احساس کردم ازدیشب تاحالا قیافه ی هومن خیلی تغییرکرده. زیرلب زمزمه کردم:هومن توچی میدونی که من نمیدونم...چی داره تورواینقدرعذاب میده که اینجوری ازپاانداختت؟هزارتاسوال توذهنم بودولی یادقرارم بانسیم افتادم...:یعنی برم؟اینکه نسیم ازمن خوشش نمیومد قلبمومیرنجوند.سرموگذاشت روی دستای هومنوچشماموبست....به اولین روزی که نسیمودید فکرکردم اون موقع منوهومن توی بلک کتس بودیم که پدرش تهیه کننده ی ویدیوشد.فقط یه بار اومدسرصحنه نمیدونم چرااحساس کردم ازغروری که توی چشاشه بدم میاد.برعکس نازنین خیلی بامنوهومن قاطی بود.بعدازاون خانواده ی موسوی روفقط توی سه تا مهمونی دیگه یدم که اخریش سه ماه پیش بود.زمانی که اقای موسوی تهیه ی ویدیوی فدای سرتوقبول کرد.همیشه ازخودم میپرسیدم که چرانسیم ازمن بدش میاداماهیچ وقت به جواب قانع کننده ای نرسیدم.اماجدیدن نسیم فرق کرده بود نگاش خنده هاش.منم تغییرکرده بودم.سرموبلندکردم وهومنونگاه کردم ...خوش بحالش همیشه ازگفتن احساسی که به دیگران داره ترسی نداشت.البته بماندکه بعضی وقتاتوی مصاحبه هامن ازابرازاحساسم شجاع تربودم ولی... .همین دوهفته پیش سرشام بالاخره هومن رازدلشوگفت. گفت که نازنینودوست داره ومیخوادازش خواستگاری کنه.یهوصحنه ی داده دیشب هومن اومد جلوچشمم اگه دوسش داره چرادیشب اینجوری کرد.دستشوبوسدم که یهوصدای نسیم ازپشت سرم منوازفکروخیال اوردبیرون:ااا کامران توانجایی ؟من که تازه یادم امده بودبانسیم قراردارم بلندشدموسلام کردموعذرخواهی کردم.نسیم:لازم نیست حدس زدم که شاید به خاطرهومن دیرکردی...نسیم رفت لاسرهومن گفت:به نظرت چراهومن دیشب اونجوری بود.-نمیدونم دیگه مغزم کارنمیکنه...-خیلوخوب بیابریم بیرون...-ولی هومن .نترس پدرام بیرون وایساده. توی یه پارک داشتیم قدم میزدیم که ازنسیم پرسیدم:نسیم میشه یه چیزی بپرسم؟-اره چرا که نه.!-این الکس کیه من فکرمیکنم که هومن ازوقتی این حامداسم الکسو..دیشب گفت هومن بهم ریخت .احساس کردم نسیم داره نفس نفس میزنه نگاش کردم سفیدشده بود:الکس..... خب بازم موندیدتوخماریییییییی خب تابعد فعلا بای
سلام سلام عیدتون مبارک پارسال دوست امسال اشناااااااا ...خوب فکرنکنید که امدم داستان بزارما...نه امدم جواب سوالات ژینوس جووووونمو بدم .....منتظرادامه داستانم باشیدداره وارد قسمتهای هیجانیش میشه جواب سوالات: 31)کامرانوهومن به نظرمن دوتافرشته ان....نمی خوام حرفای کلیشه ای بزنم ولی وقتی کامرانوهومنوبابقیه ی خواننده ها یااصلاپسرامقایسه میکنم میفهمم که ازشون یاحداقل ازخیلی هاشون سرترند.مودب,مهربون,دوست داشتنی,شادوپرجنبوجوش و...32)اره امانه توواقعییت بلکه توی خواب33)نه عزیزم من که ازاین شانسا ندارم ...اگه من شانس داشتم اسمم لوک خوش شانس بود34)قلب خیلی مقدسه چون جایگاه عشق...35)تیکه کلامم:چکارکنم؟..البته به صورت افغانی 36)اینکه کامرانوهومن برگشتن ایران ویه تولدواسه ی خودشون توی همون خونه توی خیابون گیشا گرفتن ومن بالاخره میتونم کسی روکه نفسام به نفسهاش بندروببینم(منظورم هومنه) 37)روزی که برای اولین بارالبوم 20 گوش کردم ...اون موقع هنوز عاشق هومن نشده بودم اصلاهنوزاونارونمیشناختم.وتامدتهاصداهاشونوباهم اشتباه میکردم..... 38)نمیدونم شایددیگه زندگیم ادامه پیدانکنه........ 39)همیشه فکرمیکنم اگه بمیرموهنوزهومنوندیده باشم چی؟.... 40)اینکه شدنیدم که هومن یه بیماریه غیرقابل درمان داره...که من پشت کامپیوترم ازحال رفتموسه روزبیمارستان بودم.(البته خداروشکرشایعه بود) 41) اول اینکه هومنوازنزدیک ببینم...دوم نامه هایی روکه براش نوشتموبخونه سوم به قول مریم دعاکن بعددیدارتوباشه وقت پایانم و....من ارزوهام زیاده(مخصوصا درباره ی هومن)ولی ایناش مهمترند.42)دورانی که هیچ عاشقی تنهانباشه. 43)بدترین دوران شایدهمین دورانی که هستیم...! 44)الهی ان کس که عاشقشی بیشترازتوعاشقت بشه(ازکتاب مریم حیدرزاده:نامه هایی که پاره کردی) 45)رزفرمز,یاس ,نرگس ایناگلهایی که دوسشون دارموهمیشه توی اطاقم هست 46)بازیگرمرد ایروونی :محمدرضاگلزار,زن ومردخارجی:بردپیت وانجلیناجولی.47)خواننده ی مردایرانی :کامرانوهومن ,مردخارجی :انریکو.48)دالان بهشت ویاسمین49)منوببخش ازکامرانوهومن ازالبوم بیست.50)من اگه نباشم ازکامران هومن51)اذرواردیبهشت (چون خودم متولداین ماهم)52)خرداد(چون فصل امتحاناست)...53)ازفرصتهایی که مادروپدرم دراختیارم گذاشتن.54)ترجیح میدم دربارش صحبت نکنم.55)به هیچ عنوان بهش فکرنکردم56)دفتردردودلم باهومن.57)مخالفم.یعنی نمیتونم ...من ادم این کارنیستم که عشق هومنوبذارم کنار.58)همینی که هستم(دختر)چون ازپسرابیشتراحساساتی ترند.59)یه بارخواب دیدم که هومن بهم یه نامه ی خداحافظی داده....الان یادم نیست که چی بود ولی یادمه که ازم میخواست به خاطراینکه این همه مدت عاشقش بودمونمیدونست حلالش کنم....اگه یادم امد متنشوبرات بطورخوصوصی میذارم.60)نه ندارم.61)اینکه هومنوببینم رازنیست ارزو.ولی همین ارزومنوبه زندگی کردن امیدوارکرده.62)نمیدونم.63)اینم نمیدونم.64)به نظرم عشق هم به معنویات احتیاج داره هم به احساسات. برای همین اتخاب کردن ازبین این دوتا سخته65)شاید5%...66)مثل همه:درسمو بخونموسعی کنم که ادم خوشبختی شم.67)ازارتفاع.68)ازخدا69)نشاط جوانی....70)کتاب خوندنواهنگ گوش کردن.71)ازرقص کامرانوهومنی خوشم میاد.72)خودم همونجورکه همه میرقصن میرقصم :معمولی...73)لوی لوکس ازکمپانی جنیفر.74)نه.75)فکرنکم.76)نمیدونم شایدناخواسته.77)اره دخترخالم ودخترداییم(دشمنای خونیم که چشم دیدنموندارن)78)توی بعضی چیزهامثبت تو بعضی چیزهامنفی.79)من کسی روازمرگ نجات ندادم ولی دوسال پیش بودکه حالم خوب نبودواصلاحواسم نبودکه داره ماشین میاد...داشتم ازخیابون ردمیشدم که اگه بابام منو عقب نکشیده بود الان درخدمت شمابنودم.80)ازشنا...81)130% 82)چهارسال پیش به دوستم گفتم که هیچ وقت عاشق نمیشم...ولی شدم بدم شدم.........83)زندگی هیچ وقت باب میل تونمیچرخه....84)تادلت بخواد85)فارسی و تاحدی انگلیسی.86)والیبال.87)منوکار....؟مگه کاربچه بازیه.....!88)خب خیلی چیزابوده اشنایی بادوستام و....89)جداییم ازدوستای صمیمیم.90)شهرزاد یعنی:زاره ی شهر!91)البته به قول هومن من کوچکترازاینم که نصیحت کنم ولی به عنوان خواهرکوچولوشون بهشون بگم که عاشق کامرانوهومن بودن یکی ازبزرگترین نعمت های پروردگاره(حداقل برای من)پس سعی کنید عاشقشون بمونیدوبه حرفای دیگرون گوش نکنید.یه روزی دیگرون هم متوجه اشتباشون درباره ی کامرانوهومن میشن.92)اره دوبار.زده بودبه کلم .....اخه ازاین همه گریه وبی خوابی وکابوسو تنهایی خسته شده بودم .ولی هرباروقتی یادخنده های هومن,یادصداش,چشماش میوفتادم پشیمون میشدم.93)تادلت بخوادخوابای قشنگ دیدم .یکیشم همون برگشتنشون بود.94)یه شب که دخترخالمینا ودخترداییمینا مهمونمون بودنوطبق معمول ازاینکه عاشق هومنم سرزنشم میکردنوزخم زبون میزدنوبهش بی احترامی میکردن,شبش خواب دیدم که توی یه مهمونیم وهومنم هست ولی هرچی هومنوصدامیکنم هومن برنمیگرده وبهم محل نمیزاره.......این وحشتناک ترین کابوسم بود. 95)ازنظرخودم :قبل ازخوابم برای سلامتی هومن قران و ایت الکرسی میخونمو,حتما هرروزحتی شده یهاهنگ از کامرانوهومن گوش کنم,دست به دلداریم خوبه,امکان نداره که عکس هومنوببینموگریه نکنم و...بقیشویادم نمیاد.....ولی بیشترش درباره ی هومنه.96)دوستاموزیادسرکارمیزارم,زیادباداداشم دعوامیکنم,مجبورم به خاطرهومن دروغ بگم و......عادت بدزیادندارم.97)عشق....چون کسی که عاشقه به خاطرعشقش حاضره هرکاری بکنه هم به ثروت دست پیداکنه هم به علم....98)به کامپوترونت وموبایل99)یه فرشته ,یه ستاره که دست پیداکردنش برام غیرممکنه.100)شرمنده ولی منظورتو ازاین سوال نوفهمیدم.101)سیاه مثل پرکلاغ.102)باهیچ کدوم.بامامان بابای خودم.103)اره.104)شدید... امکان نداره هرکی درباره ی هومن بدحرف بزنه حداقل ازمن توگوشی دریافت نکنه.105)عشق یه جورامتحانه که موفقیت توی این امتحان خیلی سخته.106)درخانواده ای که همه عاشقانه همدیگرودوست دارن.107)درازدست دادن عزیزترین کس وتنهایی 108)فقط فقط فقط .......هومن109)پدرم ادم ارومودوست داشتنیه همیشه همه چیزروباارامش حل میکنه...مادرم کسی یه که همه چیزمومیدونه ومن یه موضوع روحداقل تا یه هفته میتونم ازش مخفی کنم,خودش طرفدارکامرانوهومنه مهربونه و.......110)بی ام و111)پرسپولیس واث میلان112)تنهایی چون هم عادت کردم وهم بهم ارامش میده.113)خوب چون هرچی میخواستم ومیخوام دارم.114)سگ چون وفاداره115)یه خورده فشن.116)هرمدلی که بهش بیاد 117)و118)روبرات خصوصی میزنم119)تااونجایی که بتونم کمک میکنم.120)سعی میکنم شکموبرطرف کنم شرمنده که دیرشد.....................................................................
|
About![]()
من به گلای پیرهنت زنجیردورگردنت به عطری که میزنیومی پیچه توشهرتنت
Home
|